تبليغاتX
طلوع - صادق چوبک

صادق چوبک

سومین نویسنده بزرگی که در این وبلاگ معرفیش رو گذاشتم صادق چوبک هست که از هم نسلان چند نویسنده بزرگ دیگر ایران همچون هدایت و جمالزاده و جلال آل احمد می باشد و از جمله نویسندگانی است که حتی در حال حاضر و در دوران ما نیز داستانها و رمانهایش با همان سادگی خاص خود خواننده را تا انتها سرگرم می کند.برخی نویسندگان صادق چوبک را در زمره نویسندگان ناتورالیست دانسته اند.سیاهی ها و زشتی های جامعه در آثار او با زبانی ساده به روشنی ترسیم شده است.چوبک دارای دو رمان بزرگ با نام های سنگ صبور و تنگسیر می باشد که از رمان تنگسیر امیر نادری فیلم تنگسیر با بازی بهروز وثوقی را ساخته است.نکته جالب در مورد چوبک این است که جسدش طبق وصیتش سوزانده شد و خاکستر او به اقیانوس آرام منتقل شد.

سال و محل توّلد: 1295 بوشهر
زندگينامه: سالشمار زندگي صادق چوبک
تولد: تيرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل بازرگان
همسر: قدسي(1296).
فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.)

مرگ:۱۳ تیر ۱۳۷۷ مصادف با ۴ ژوئیه ۱۹۹۸ در برکلی کالیفرنیای آمریکا


آموزش ابتدايي: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303) نقل مکان به شيراز، تحصيل در مدارس شفاعيه، باقريه، سلطانيه و حيات شيراز و کالج آمريکايي در تهران در سال 1316 ازدواج با قدسي، استخدام در وزارت فرهنگ و آغاز تدريس در مدرسه شرافت خرمشهر، سال تحصيلي 17-1316 احضار به خدمت سربازي. سال اول سرباز معمولي مي شود و در سال دوم به دليل تسلط به زبان انگليسي به عنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پايان مي آورد(1319). خاموشي در بيمارستاني در شهر برکلي کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377.
صادق چوبکصادق چوبک، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دوره کالج آمريکايي تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه و داستانش را با نام " خيمه شب بازي " در سال 1324 منتشر کرد. در اين اثر و " چرا دريا طوفاني شد " (1328) بيشتر به توصيف مناظر مي پردازد، ضمن اينکه شخصيت هاي داستان و روابط آنها و روحيات آنها نيز به تصوير کشيده مي شود. اولين اثرش را هم که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار ديگر وي که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي " تنگسير " و " سنگ صبور " بود. تنگسير به 18 زبان ترجمه شده است. امير نادري، فيلمساز معروف ايراني، در سال 1352 بر اساس آن فيلمي به همين نام ساخته. در " سنگ صبور " جريان سيال ذهني روايت و بيان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه). چوبک به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در ترجمه داشت. وي قصه معروف " پينوکيو " را با نام " آدمک چوبي" به فارسي برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشره اش هم ترجمه حکايت هندي عاشقانه اي به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد. وی از اولين کوتاه نويسان قصه فارسي است و پس از محمد علي جمالزاده و صادق هدايت مي توان از او بعنوان يکي از پيشروان قصه نويسي جديد ايران نام برد. فرم قصه هاي جمالزاده بيشتر حکايت گونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود. قصه هاي صادق هدايت هم فراز و نشيب بسيار داشت، گاهي از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد بود و گاهي هم در واقع همان حکايت نويسي، بود که با چاشني طنز همراه مي شد. در اين ميان البته " بوف کور " استثنايي و بي بديل بود و از جهات مختلفي مورد توجه قرار گرفت. گروهي آن را قصه اي روانشناختي و نو دانستند و پيشرفتي در فرم قصه نويسي ايران به سوي قصه نويسي غربي، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همين نظر بود و از همين جا آغاز کرد. وي در قصه هايش ذهن و روان قهرمانهايش را مورد توجه قرار داد و سعي کرد به شخصيت هايش عمق ببخشد. همين تلاش براي عمق بخشيدن به شخصيت ها، بر نحوه بيان وي تاثير گذاشت. در سنگ صبور قصه را از زبان شخصيت هاي مختلف مي خوانيم، نحوه بياني که در قصه نويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هر يک از شخصيت ها ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين خود به تغيير نثر در طول داستان منتهي شد که باز نسبت به ديگران پيشرفتي جدي محسوب مي شد. در آثار چوبک هر شخصيت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن مي گويد، کودک، کودکانه مي انديشد و کودکانه هم حرف مي زند، زن زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيت ها به بهترين وجه شکل مي گيرند و شخصيت پردازي موفقي ايجاد مي شود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد. وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي داشت و اين نيز از ويژگي هاي آثار وي است. چوبک به سبب همين دقت نظر در جزئي نگري ها و درون بيني ها، رئاليست افراطي وگاهي حتا ناتوراليست خوانده اند. آثار چوبک از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرار گرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله " قصه نويسي " (رضا براهني)، " نويسندگان پيشرو ايران " (محمد علي سپانلو) و "نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران"(علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بينايي اش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت و بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
آثار:در سال 1324 شمسي چاپ اولين کتاب با عنوان خيمه شب بازي حاوي 11 قصه. به علت قصهً اسائه ادب ده سالي از انتشار اين کتاب جلوگيري مي شود. در اين مجموعه " اسائه ادب " به صادق هدايت و " بعدازظهر آخر پائيز " مسعود فرزاد هديه شده است. در سال 1328 شمسي انتشار دومين مجموعه قصه با عنوان " انتري که لوطيش مرده بود " حاوي سه قصه و يک نمايشنامه. در سال 1329 شمسي چاپ قصه ها در نشريات مختلف و از نخستين دوره مجله سخن به بعد. در سال 1334 شمسي انتشار چاپ دوم خيمه شب بازي پس از ممنوعيت ده ساله. در اين چاپ " اسائه ادب " حذف و به جاي آن " آه انسان " آمده بود. سفر به آمريکا براي شرکت در سميناري در دانشگاه هاروارد. سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجيکستان به دعوت کانون نويسندگان شوروي. ترجمه پينوکيو اثر کارلو کولودي به نام آدمک چوبي. در سال 1336 شمسي ترجمه انتري که لوطيش مرده بود توسط پيتر لوري و چاپ آن در مجله دنياي جديد نويسندگي شماره 11. در سال 1338 شمسي ترجمه شعر " غراب " ادگار آلن پو در نشريه کاوش در سال 1341 شمسي تهيه فيلم دريا بر اساس قصه " چرا دريا توفاني شده بود "، از مجموعه انتري که لوطيش مرده بود به وسيله ابراهيم گلستان و با شرکت فروغ فرخزاد که ناتمام ماند. در سال 1342 شمسي چاپ رمان تنگسير که به قدسي خانم چوبک هديه است. اين رمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده است. در سال 1344 شمسي چاپ کتاب چراغ آخر که حاوي 8 داستان کوتاه و يک شعر است. انتشار کتاب روز اول قبر که به روزبه چوبک هديه شده است. حاوي ده قصه و يک نمايشنامه " هفتخط " است. اين نمايش توسط دانشجويان ژاپني دانشگاه شيراز به روي صحنه رفته است. در سال 1345 شمسي انتشار رمان سنگ صبور که آن را به زادگاهش بوشهر هديه کرده است. در سال 1346 شمسي مصاحبه صدرالدين الهي با پرويز ناتل خانلري ( درباره چوبک ) در سال 1348 شمسي چاپ نوشته اي از نصرت رحماني با عنوان " درازناي سه شب پرگو " در روزنامه آيندگان. در سال 1349 شمسي تدريس در دانشگاه يوتا به مدت يک سال به عنوان استاد مهمان. در سال 1351 شمسي قبول دعوت براي شرکت در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در آلماتا، قزاقستان شوروي. چاپ برگزيده آثار چوبک به زبان روسي در مسکو توسط کميساروف و بانو عثمانووا. انتشار ضميمه اي در روزنامه اطلاعات با عنوان ويژه صادق چوبک. در سال 1353 شمسي نمايش فيلم سينمايي تنگسير به کارگرداني امير نادري بر اساس نوشته چوبک. ترجمه " مسيو ايلاس " توسط پروفسور ويليام هناوي، استاد زبان فارسي دانشگاه پنسيلوانيا. چوبک در اين سال خود را بازنشسته مي کند؛ بعد از مدتي راهي انگلستان مي شود و سپس به آمريکا مي رود. آقا اسماعيل پدر چوبک در سن 79 سالگي در لندن فوت مي کند. در سال 1358 شمسي ترجمه سنگ صبور به انگليسي توسط محمد رضا قانون پرور. اين ترجمه در سال 1368 به وسيله انتشارات مزدا در کاليفرنيا انتشار يافت. تر جمه روز اول قبر در سال 1359 در سال 1361 شمسي ترجمه برگزيده اي از آثار چوبک. 1369 شمسي بزرگداشت چوبک در دانشگاه کاليفرنيا(برکلي)(19 فروردين برابر با 8 آوريل). 1370 انتشار کتاب مهپاره(ترجمه)، انتشارات نيلوفر، تهران. در سال 1371 شمسي اختصاص نشستي در کنفرانس مطالعات خاور ميانه در شهر پورتلند آمريکا، به قصه نويسي چوبک. سخنرانان: محمد رضا قانون پرور، فريدون فرخ، و محمد مهدي خرمي. در سال 1373 شمسي اختصاص بخشي از مجله ايرانشناسي به صادق چوبک.

 

قفس

قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و كلهماری و زیرهای و گلباقلایی و شیربرنجی و كاكلی و دمكل و پاكوتاه و جوجههای لندوك مافنگی، كنار پیادهرو، لب جوی یخ بستهای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه شده و انار آبلمبو و پوست پرتقال و برگهای خشك و زرت و زنبیلهای دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.

لبجو، نزدیك قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شدهی یخبسته كه پرمرغ و شلغم گندیده و تهسیگار و كله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.

كف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاك و كاه و پوست ارزن، قاتی فضلهها بود. پای مرغ و خروسها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانههای بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود كز كنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تك میزدند و كاكل هم را میكندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنهشان بود. همه با هم بیگانه بودند. همهجا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچكس روزگارش از دیگری بهتر نبود.

آنهایی كه پس از تو سری خوردن سرشان را پایین میآوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم میشدند، خواه ناخواه تكشان توی فضلههای كف قفس میخورد. آنوقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمیچیدند. آنهایی كه حتی جا نبود تكشان به فضلههای ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیوارهی قفس تك میزدند و خیره به بیرون مینگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تك غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشمآلود و نه زور و فشار و نه تو سرهمزدن، راه فرار نمینمود؛ اما سرگرمشان میكرد. دنیای بیرون به آنها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناك نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آنها كمك نمیكرد.

تو هم میلولیدند و تو فضلهی خودشان تك میزدند و از كاسهی شكستهی كنار قفس آب مینوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا میكردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس مینگریستند و حنجرههای نرم و نازكشان را تكان میدادند.

در آندم كه چرت میزدند، همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بیتكلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آنها با یك محكومیت دستهجمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان میپلكیدند.

به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاهسوخته و رگ درآمده و چركین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان همقفسان به كند و كو درآمد. دست با سنگدلی و خشم و بیاعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار كرد. همقفسان بوی مرگآلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان میچرخید و مانند آهنربای نیرومندی آنها را چون براده آهن میلرزاند. دست همهجا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آنرا راهنمایی میكرد تا سرانجام بیخ بال جوجهی ریقونهای چسبید و آن را از آن میان بلند كرد.

اما هنوز دست و جوجهای كه در آن تقلا و جیكجیك میكرد و پروبال میزد، بالای سر مرغ و خروسهای دیگر میچرخید و از قفس بیرون نرفته بود كه دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بیاعتنا و بیمهر، بربر نگاه میكردند و با چنگال، خودشان را میخاراندند.

پای قفس، در بیرون كاردی تیز و كهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروسها از توی قفس میدیدند. قدقد میكردند و دیوارهی قفس را تك میزدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را مینمود، اما راه نمیداد. آنها كنجكاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان، به جهش خون هم قفسشان كه اكنون آزاد شده بود نگاه میكردند. اما چاره نبود. این بود كه بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.

هماندم خروس سرخروی پر زرق و برقی، تك خود را توی فضلهها شیار كرد و سپس آن را بلند كرد و بر كاكل شق و رق مرغ زیرهای پاكوتاهی كوفت. در دم مرغك خوابید و خروس به چابكی سوارش شد. مرغ تو سریخورده و زبون تو فضلهها خوابید و پا شد. خودش را تكان داد و پر و بالش را پف و پر باد كرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لك رفت و كمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.

قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندك زد و بیمخورده، تخم دلمه بیپوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاهسوختهی رگ درآمدهی چركین شوم پینه بستهای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلو خود را مینگریستند.

!! نوشته شده توسط محمد | 11:25 | جمعه بیست و چهارم آبان 1387 •